|
من اگر ما نشوم تنهایم
|
نفرین ابد بر تو و آن چشم زیبایت
که مرا با نگاهی افسون کرد
بر تو و آن نا مهربانیهایت
که مرا در وجود خویش خرد کرد
ای کاش نمی شدم عاشق چشمت
ای کاش...
ای کاش...
ای کاش...
دست هایم میلرزد
فکرهایم مخدوش است
دگر پاهایم توان راه رفتن نیز ندارد
آخر با خاطراتی که هر لحظه در زهنم می آید
چه کنم
با اندوه رفتن تو
چه کنم
تمام وجودم در وجود تو بیدار بود و
با رفتنت مرا به خوابی زمستانی کشاندی
ای کاش نمی شدم عاشق چشمت
ای کاش...
ای کاش...
ای کاش...
این شعر از خودم بود تو تاریخی که یادم نیست!!![]()

--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
بر گرفته از بلاگ عاشقانه
تقدیم به تو که می شناسمت![]()

از قضا مجنون ز تب شد ناتوان فصد فرمودی طبیب مهربان
آمد آن فصاد و پهلویش نشست نشتری بگرفت و بازویش ببست
گفت مجنون با دو چشم خون چکان: بر کدامین رگ زنی تیغ ای فلان؟
گفت: این رگ، گفت از لیلی پر است این رگم پر گوهر است و پر در است
تیغ بر لیلی کجا باشد روا جان مجنون باد لیلی را فدا
گفت فصاد: آن رگ دیگر زنم جانت از رنج و عنا فارغ کنم
گفت: آن هم جای لیلای من است منزل آن سرو بالای من است
می گشایم گفت: ز آن دست دگر گفت لیلی را در آن باشد مقر
دارد اندر هر رگم لیلی مقام هر بن مویم بود او را کنام
من چه گویم رگ چه و پی چیست آن سر چه و جان چیست مجنون کیست آن
من خود ای فصاد مجنون نیستم هرچه هستم من نیم لیلی استم
از تن من رگ چو بگشایی ز تیغ تیغ تو بر لیلی آید بی دریغ
گو تن من خسته و رنجور باد چشم بد از روی لیلی دور باد
گو بسوز از تاب و تب ای جان من تب مبادا بر تن جانان من
گر من و صد همچو من گردد هلاک چونکه لیلی را بقا باشد چه باک
من اگر مردم از این ضیق النفس گو سر لیلی سلامت باس و بس
ساختم من جان خود قربان او جان صد مجنون فدای جان او
==============================================================
شعر از حاجی ملا احمد نراقی
فصد: رگ زن کنام: خانه ضیق النفس: تنگی نف
دوستت دارم گلم

شمس من، مولای من، والای من
مهر من، خورشید گردون سای من
بی خلل از هر شرر، بی هیچ رنگ
خوش نشین گنبد مینای من
هم تجلی بخش نور و زندگی
چلچراغ شام بی فردای من
چون مسیحا هستی ام می بخشد او
گر رها سازد پسین غوغای من
در حریم کعبه و دیر حرم
با من آن مرجان بی همتای من
گه هلاهل گاه تریاقم دهد
گه مکرر می کند یلدای من
گه به شعر من شراری افکند
گه بسوزاند دل شیدای من
بازی پیدا و پنهان می کند
لیک لطف بی حدش یدای من
شد یگانه یاور ویرانی ام
نانین یکتای بی همتای من
یگانه
18 اسفند ماه 79
راستی...
یگانه اسم کتابه و اسم شاعرش هم پریوش نبئی است
مست توام مست توام ، چون قدح دست توام
می شکنی، خود بشکن, گر شکنم، بسط توام
گر که بخوانیم بخوان، گر که برانیم بران
هرچه که خواهیم بکن، یکسره پیوست توام
یکسره در جان منی، جان توام، آن توام
گر که بسوزیم، بسوز، هرچه کنی هست توام
بر همه هستیت بتاز، می شکنی، می بنواز
خام خیالی چه کنی؟ اوج توام، پست توام
تا به سراپرده ی راز، ساز زنم هلهله ساز
نقش تو در خاطر من، زانکه به بن بست توام
ساز شکن می شده ای؟ ساز شکسته می نواز
زانکه شکسته خوشتر است، سازم ودر دست توام
عهد شکن می نشوم، عهد الستم تو بدی
روز ازل با تو بدم، تا به ابد مست توام
یگانه
15 تیرماه 79